سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

معنویت

ارسال‌کننده : عبدالله در : 90/6/8 10:7 عصر

من گم شده بودم در همه ی این مدت و سرگردان بودم شکر خدا که آمدی محمد و شکر خدا که آمدی ... نمی دیدم زیبایی و شیرینی ساده را نمی دیدم اولم را و آرامشم را و مفاتیح نوین را اللهم انا نرغب الیک فی دولة کریمه برتنی اسپیرز و مهرداد و سیگار و روشنفکری شاید نمی شود و شاید نباشد ولی مهم نیست باید به یک دعوت پاسخ داد  الهی و ربی من لی غیرک پیامک زدن چه طور دل بستن چه طور و سخن گفتن عاشقانه ایمان بیاورید ای بندگان ایمان بیاورید تا یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به زیبا شوید و مهربان آرامش و جاودانگی بازگردید به آغوش مادرتان ای کودکان گریزپا دانشگاه و ایتراک و ازدواج و پی ال سی از آن طرف بسیج و جهان اسلام ولی همه و همه یک چیز اند بی تو چه بی معنی ام یک چیز یک دعوت یک دعوت که نباید از کنارش گذشت

پی نوشت:
چون روزه دار
-که وقت طلوع ماه-
مشتاق آن هلال لبانم
عید سعید بوسه مبارک


(ابن محمود، به نقل از وبلاگ وقایع ابن محمود)




کلمات کلیدی : آرمانی

داستان کوتاه: تنهایی یک انسان

ارسال‌کننده : عبدالله در : 90/1/12 1:10 صبح

هوالمنتهی

پیش نوشت: زندگی بدون خدا بی معناترین واژه است.

زندگی بدون خدا

یک، دو، سه، چار می شمردم تک تک
آهسته پی تو می دویدم، با شک
حالا که بزرگ تر شدم می فهمم
تمرین جدایی است، قایم باشک
میلاد عرفانپور

پشت میزم نشسته ام، سنگینی سکوت شانه های احساسم را می فشارد، هجوم خیال آسوده ام نمی گذارد، از پنجره بیرون را نگاه می کنم، پیرمردی تنها با تأنی گام برمی دارد. آه که چه قدر این خانه سوت و کور شده بی تو. فاکتورهای شرکت و نوشته های من روی میز پراکنده اند، باید تا فردا جمع و جورشان کنم و به رئیس تحویل دهم. دستم به کار نمی رود. نگاهم را نمی توانم از عکس تو بردارم و به این اعداد و ارقام بی معنی بدوزم. چه لبخند زیبایی داشتی، لبخندی که همیشه پناهگاه هراس و دلواپسی هایم بود. چه قدر زیبا بودی! هنوز گرمای آن لبان آتشین بر لبانم هست. آتش گرفته ام.

بی تاب نشسته تا تماشای شما
یک شاخه ی گل گذاشته جای شما
این مسأله را چگونه بتوان حل کرد؟
مردی به توان عشق منهای شما!
میلاد عرفانپور

آن روزی که رفتی یک روز بهاری بود. درخت های آلوی همسایه شکوفه کرده بود. یادت هست؟ چه قدر شکوفه های آلو را دوست داشتیم. هرسال با اجازه ی همسایه، یک شاخه ی پر شکوفه اش را می کندی و در یک لیوان آب در اتاق خواب می گذاشتی، به تو می گفتم که اگر این گونه ادامه دهی، بعد از چند سال چیزی از این درخت نمی ماند و تو می خندید و من می خندیدم. ولی به آن چند سال نرسید، دو سال و سه ماه و چند روز بیشتر نگذشت که رفتی. آن روز که رفتی یک روز بهاری بود، گفتی تحمل یک مرد پر تبختر بی دین و مذهب را نداری. لرزش صدایت و ابروهای به هم کشیده ات هیچ گاه از یادم نخواهد رفت. نمی دانم چرا دهانم بسته ماند، نمی دانم چرا نگفتم آن گونه می شوم که تو می خواهی، چرا نگفتم تنها دلیل من برای زندگی هستی! ولی باز ای کاش که همان طور ساکت می ماندم و این دهان بی حساب را باز نمی کردم و نمی گفتم: «برو به جهنم!» آن روز که رفتی یک روز بهاری بود که درخت های آلو پر شکوفه بودند. همسایه مدتی است که رفته و کسی نیست از درخت های آلو مراقبت کند. پارسال سرمای زمستان همه شان را خشک کرد و الان با این که بهار است شکوفه ای نداده اند. از آن درخت های پرگل، چند چوب خشک و بدقواره باقی مانده است. آن روز که رفتی یک روز بهاری بود. وقتی تو رفتی بهار هم رفت.

با بال و پرت مگو که ماندن ننگ است
فریاد مزن که آسمان خوشرنگ است
برگرد پرنده! دل به پرواز مبند!
این جا دل یک قفس برایت تنگ است
میلاد عرفانپور

برگرد! تو را به خدا برگرد! خانه ی تو این جاست نه هیچ جای دیگر. برگرد! از وقتی که رفته ای دود سیگاه و بوی الکل این خانه را پر کرده است. از وقتی رفته ای همه گلدان هایمان خشک شده اند، آن گلدان ها که آن قدر دوستشان داشتی! آخر کسی آبشان نمی دهد. از وقتی رفته ای دیگر صدای دلنشینی ملامتم نمی کند که «باز هم که بوی سیگار می دهی!» از وقتی رفته ای و ملامت ها و بدخلقی هایت را هم برده ای دیگر کسی نیست که مرا با این همه غمی که روی دلم سنگینی می کند آرام کند، دیگر کسی نیست که گرمای آغوشش سردی کلامش را از یادم ببرد. چه قدر هوا سرد است! برگرد! تو را به هر که می پرستی برگرد!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
قیصر امینپور

هوا تاریک شده است. غصه ای روی دلم سنگینی می کند. دارم خفه می شوم. خدایا! انگار همه ی این دیوارها دارند روی سر من خراب می شوند. احساس تنهایی می کنم، می ترسم، مضطربم، قلبم تند تند می زند، دست هایم می لرزند، ای خدا!
جرعه ای دیگر از لیوان می نوشم. سرم گرم می شود. و دوباره لبخند تکراری تو. به چه می خندی؟ به من؟ به جهنمی که در آن زندگی می کنم؟ به بدبختی هایم؟ به تنهایی هایم؟ لعنت به تو! همیشه مغرور و خودخواه بوده ای. در جهنم بودن برایم بهتر است از این که با تو در بهشت خیالی مسخره ات زندگی کنم. حالم از تو و عقاید بی سر و تهت به هم می خورد. از صدای مشمئز کننده ی دعا خواندنت که خوابم را به هم می زد و از آن همه دستورالعمل ها و مراقبت های تمام نشدنی ات که زندگی و خانه مان را مثل پادگان کرده بود. لعنت به تو! نمی دانم که چه شد که چند سال طلایی ام را با تو تلف کردم. آن غرولندهای مسخره ات را می گویم: اون حرومه!... خدا قهرش میگیره!... باید زنگ بزنم از مرجعم بپرسم... تو و آن خدای دیوانه و همه آن آخوندهای دلقک برید به درک!
حالم از این لبخند و آرامش مضحکت به هم می خورد. به چه نگاه می کنی؟ به چه می خندی؟ با تو ام لعنتی! اصلاً چرا این جایی؟ برو گم شو! برو کنار امثال خودت! لعنت به تو! گم شو!

پیرمرد آهسته در تاریکی های کوچه راهش را پیدا می کند و می رود. صدای دادو بیدادی از ساختمانی جلوتر می شنود. بالا را نگاه می کند، یکی از پنجره ها باز می شود و مردی ناسزا گویان چیزی را به کوچه پرت می کند و پنجره بسته می شود. صدای برخورد با زمین و شکسته شدن، چراغ چند نفر از همسایه ها را روشن می کند و آن ها را به پشت پنجره می کشاند. پیرمرد چند قدمی به تأنی برمی دارد تا می رسد. دیگر چراغ ها خاموش شده اند و همسایه ها به رخت خوابشان برگشته اند. یک قاب عکس شکسته و عکس زنی خندان. پیرمرد به راه خود ادامه می دهد. چند قدمی که می رود مردی را می بیند که با سر و وضعی آشفته به خیابان می آید و به سمت قاب عکس شکسته می رود، عکس را از میان خورده شیشه ها برمی دارد و به آپارتمان باز می گردد. پیرمرد چیزی نمی فهمد. پیرمرد به راهش ادامه می دهد.

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

1389/11/21




کلمات کلیدی : فراقیات، داستان کوتاه

هتک حرمت

ارسال‌کننده : عبدالله در : 87/3/15 8:7 عصر

بسم الله القاصم الجبارین
دختر 14 ساله ی عراقی ! سربازان آمریکایی به خانه اش ریختند ، خانواده اش را کشتند ، او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و به او تجاوز کردند ! کجاست غیرت مسلمانان ؟ کجایند مجاهدان فی سبیل الله ؟ کجاسیند فرزندان آن علی که مرگ از غصه را برای مرد مسلمان برای ساده تر از این شایسته می دید ؟ غیرت و شرم نداشته ی سران سازشکار عراق کجاست ؟ مالکی ! شرمت باد
.
به راستی اگر بسیج جهانی سربازان اسلام تشکیل شده بود دشمن جرئت این همه جسارت به فرزندان معنوی رسول الله را داشت؟
امام خمینی



کلمات کلیدی : آرمانی

چه باید کرد؟

ارسال‌کننده : عبدالله در : 86/4/16 10:28 عصر

 

    تا حالا شده در یک مشکلی گیر کنید ، نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش ؟ من الان این جوری شده ام ! از یک طرف فکر می کنم آدم باید برود دنبال عقایدش تا انتها ، بحث های فلسفی و بین مذاهب و فقهی ، بعد هم هر وقت یک مخالفی پیدا شد با او بحث کند که شاید نکته ای از این بحث یاد بگیرد و به یکی از اشکالات خودش واقف بشود ! اما همین که یک کم  -نه اون جور که باید- بهش می پردازم ، یک دفعه سرم رو بلند می کنم ومی بینم که بله ! دو ترم اول دانشگاه گذشت و این مشغله های ذهنی جز چند درس افتاده و یک معدل نامطبوع(!) حاصلی نداشته !

حالا چه راه حلی هست ؟

راه حل اول : به همین منوال ادامه بده ، فقط آخرش یک آدمی می شوی با یک انبان سواد ، درس رو با یک وضع فجیع تموم کردی و نشستی ور دل زن و بچه ات ! همش هم دنبال این جور بحث ها هستی و همه رو خسته کردی ! زن و بچه ات هم از داشتن هم چنین پدر جالبی خیلی خوشحال نیستند .

راه حل دوم : این بحث ها رو بگذاری کنار و بشوی پسر خوب مامان ! درست رو بخوانی و معدل بالا بگیری و بروی تا مدارج بالا ، همه هم می گن : یه پسر درسخون مؤمن ! البته دیگر اگه یکی خلاف عقیده ات حرف زد ، حرفی نداری و اصولاً نه حوصله ی بحث های فلسفی و مذهبی رو داری و نه ازشون سر در می آوری ! 

راه حل سوم : درس دانشگاه رو بگذاری کنار و بری سراغ علوم انسانی و دینی ! البته باید جرئت مخالفت با اطرافیان و شنیدن سرزنش خیلی ها رو برای حالا حالا ها داشته باشی ، البته سختی کشیدن و بی پولی و سرزنش زن و بچه هم ممکنه بعداً الصاق بشه ! شاید هم بعداً به این نتیجه برسی که اگه همون مهندسی می خواندی مفیدتر بودی !

راه حل چهارم : کامپیوتر رو خاموش کنی و بری بخوابی تا بیش از این اراجیف نگویی !

... حالا شما راه حلی به نظرتون نمی رسه ؟




کلمات کلیدی : روزمرگی

«رضی الله عنهم و رضوا عنه»

ارسال‌کننده : عبدالله در : 86/2/6 1:25 صبح

 

 

 صفا و معنویت و زیبایی حتی از زیر نقاب و لباس نظامی و سلاح جنگی هم خود را نشان می دهد ،جوانانی با نیت الهی ، می جنگند نه برای ملیت و شرف عربی بلکه فقط و فقط برای خدا ...و مشتاقانه می شتابند به سوی خالق مهربان :

   «جئناکم برجال یحرصون علی الموت کما تحرصون علی الحیاة»

   «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رئوف بالعباد»

  و رهبر بزرگشان ،شیخ احمد یاسین رمضان، این پیر روشن دل که فروغ دیدگانش را در کم تر چشمان بینایی می توان یافت ، دلیل پستی و ترس آن هاست که او را پس از نماز صبح در راه خانه اش با موشک هدف قرار می دهند ، نور حق خاموش شدنی نیست و این نزدیکی مرگ باطل را نشان می دهد ، این خصوصیت باطل است که از حق هراس دارد چون با وجود حق باطل بی آبرو می شود .

   چه شیرین است در آغوش کشیدن این جان های پاک و چه لذتی دارد زندگی کردن در میان این مؤمنان ! نمی دانم عمار و حنظله و شماس و علی چه هیئتی داشته اند ، ولی حتما شبیه ترین به آن ها الان همین مجاهدانند ؛ چه زیباست گذراندن جوانی در شور جهاد فی سبیل الله و رسیدن به میانسالی چون شهید رنتیسی و پیری چون احمد یاسین و شهادت هم ... هر وقت او خواست !

«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهد الله علیه ومنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»

خدایا ! از تو همه چیز می شود خواست ! حتی این که به من زندگی ای چون آن ها بدهی ، جهاد و شهادت ! در هر کجای دنیا ! نمی گویم دیار غربت ، که این فراموشخانه ی دنیاطلبی و شهوترانی بیشتر سزاوار آن است ؛ وطن واقعی من آن جاست !

«یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما !»

ای دشمنان اقصی

   آگاه باشید !

         «سپاه محمد» می آید !

                      و آن گاه

                 «کاخ های شیشه ای» تان نابود می شود

                                               و تک تکتان کشته می شوید

هیچ کس در سوگتان نخواهد گریست

              «نه آسمان و نه زمین» ونه اهالی آن ها

                                         در غم شما محزون نخواهند شد

     و نخواهید شنید آن فریاد را در قدس :

                                  «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا»

به شوکت و قدرت «کسرائی» خود ننازید !

                «فرزندان علی» با «سپاه عمر» می آیند

                                    هر چند به فرماندهی «سعد وقاص» !

لحظه ای در دشمنی با شما شک نمی کنیم

                                          و آرامتان نخواهیم گذاشت

                      از ما بترسید !

                              که طاغیان

                                    شایسته است که بترسند

                                                 از آنان که از خدا می ترسند !

صبرا‍ یا اقصی ! لن ننسی ...

***

(از این جا یک انشودة زیبا در رثای شیخ احمد دانلود کنید :http://www.kudusmedya.com/video/rantisisehid.wmv

 

 




کلمات کلیدی : آرمانی

سر آغاز

ارسال‌کننده : عبدالله در : 86/1/15 10:23 عصر

 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

      چه قدر زود

                  دیر می شود !                                        (قیصر امین پور) 

فکر کنید وقت مردن ، تو خیالمون چی می گذره ؟ کم درس خوندیم ، کم پول در آوردیم ، کم به دیگران فخر فروشی کردیم ، کم خندیدیم و لغو گفتیم ؟ یا نه ... یا این که از عشق چیزی نفهمیدیم و نچشیدیم ؟

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید          

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

یا محمد   




کلمات کلیدی : آرمانی

<      1   2   3   4   5